X
تبلیغات
سنجاق قفلی

خیلی حس خوبیست که آدم به یک نفر رای بدهد و آن یک نفر رای بیاورد!!!!

بعد از نزدیک به ۱۰ سال که در هر انتخاباتی شرکت کردم و رای دادم و کاندیدای مورد نظرم رای نیاورد این اولین باریست که به خودم می بالم!!!!

 

به امید ایرانی آباد....

 

پ.ن:

این پیروزی را به دکتر روحانی تبریک می گویم.

 

خبرگزاری فارس: حسن روحانی رئیس‌جمهور منتخب شد+بیوگرافی

 

 

 

 


برچسب‌ها: انتخابات یازدهم, دکتر حسن روحانی, حس خوب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 22:10 توسط زینا پیراسته |

گاهی آدم حرفش نمی آید ولی انگار یک چیزی گذاشته اند بیخ گلویش که بیا و بروز کن. خب آمدم! یعنی فقط می خواستم بروز کنم! گاهی وقت هاست دیگر خب!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 16:27 توسط زینا پیراسته |

این مردهای غمگین نازنین...

در این هیاهوی روزهای زن، مردهای نازینین مظلومانه در گوشه ای فعالیت خود را دوچندان میکنند تا شاید مهر بیشتری را به خانه و خانواده خود ارزانی دارند
خالی از لطف ندیدم تا مطلبی را در همین زمینه ارسال کنم
پیشاپیش روز پدر کرامی باد
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از اینها نباشند…

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.
بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم… بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است...

 

مهم نوشت:

مطلب برای خودم نیست. ولی خواندنش را به متاهل ها توصیه می کنم. حتی به آقایون محترمی که اینجا را می خوانند.

 

پی نوشت:

 هفته دیگر اسباب کشی داریم. با یک وروجک دست و پا زن... فکرش را بکن! اینروزها بیشتر از همیشه احساس می کنم که هیچ چیزی سر جای خودش نیست. هیچ چیزی!

 

 

مخاطب خاص نوشت:

دلم برایت تنگ شده! برای خودِ خودت! روزت پیشاپیش مبارک مردِ من!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 12:51 توسط زینا پیراسته |

پسرک مریض بود و چاره ای نبود و نمی شد به مهد برود یا با من سرکار بیاید.  از همسرجانمان خواهش کردیم که خانه بماند و مثل پدر مهربان صبح تا ظهر را به کوچولویمان برسد و بعد از ظهر برای خودش تا آخر شب برود هی کار کند و هی کار کند و هی کار کند .

صبح زود بیدار شدم و صبحانشان را آماده کردم و  نهار را بار گذاشتم و پلو پز را تنظیم کردم که برای ظهر برنج را بپزد و بیدارشان کردم و کلی سفارش به همسرجان و کلی خوراکی به پسرک دادم خورد و دواهایش هم رویش و حتی پوشکش را هم عوض کردم و برای خودم با خیال راحت رفتم مدرسه.

ظهر آمدم دیدم خورش سوخته و (خداراشکر که پلوپزمان مثل آدم کار می کند وگرنه کته ماست هم نبود که بخوریم!) قیافه هردوتایشان خواب آلود است و همسرجان می گوید تا یازده و نیم تو که رفتی خوابیدیم و خیلی حال داد بخدا و در ضمن یک زن و شوهر آمدند خانه را ببینند و وضع مادوتا را که دیدند با تعجب پرسیدند که مادر این کوچولو کجاست و من هم که خواب آلو بودم فقط گفتم رفته ولی نگفتم کجا و انگار کلی دلشان سوخت!!!!! تازه اگر آن زن و شوهر نیامده بودند خورش خیلی بیشتر میسوخت.... بخدا....

 

 

حتما آن زن و شوهر با خودشان گفته اند چه مادر سنگدلی....

یا شاید هم فکرهای دیگری کرده اند...

چه می دانم؟!

 

پ.ن:

خدا خیرشان بدهد که آمدند... وگرنه کل ساختمان را بوی گند خورش سوخته برمیداشت!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 15:41 توسط زینا پیراسته |

داریم کم کم عادت می کنیم...

 

سعی میکنم قیمت اجناس را نفهمم. همیشه از فروشگاه های زنجیره ای بصورت کلی خرید می کنیم. چرا که دیدن و درک کردن جزء به جزء اش آزار دهنده است برایم! فقط انگار احساس می کنم همه چیز دو برابر شده.... از همین چرخ خریدی که همیشه پر بود و فوقش برای یک ماه میشد ۲۰۰هزار تومان و همین دو هفته پیش پر نشده ۳۸۰هزارتومان بابتش به صندوق فروشگاه پرداخت کردیم خوب می شود فهمید...از همین پوشک و شیرخشکی که از داروخانه می خرم هم می شود فهمید....

البته کم کم به اینها همه عادت می کنیم. مثل همیشه. فقط یک مقداری الان توی شوک هستیم. بازهم مثل همیشه!!!

 

 

پ.ن:

فقط بی زحمت می شود یک مقداری حقوقهایمان اضافه شود و اضافه کارهایمان که از سال پیش مانده پرداخت شود؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 11:27 توسط زینا پیراسته |