لذتی که در گرفتن دانه های تسبیح هست...
در صلوات شمار و ذکر شمار نیست.

رابطه خرمگس و تاخیر!
اول صبح که تخم مرغ را توی کره داغ شده تابه شکستی و عطرش توی آشپزخانه پیچید و با قل قل کتری و عطر چایی هم نوا شد خیلی حال گیری است که خرمگس عظیم الجثه ای از بغل گوشت رد شود و همسرت هم که دارد اخبار ورزشی می بیند بگوید عیبی ندارد که! خرمگس است! و تو بگویی نه بابا! فکر کردم فرشته نجات است! آمده توی اسبابکشی کمکمان باشد و هی حرص بخوری که چرا همسرت نیم نگاهی هم به خرمگس نمی اندازد و همه حواسش توی تلوزیون و اخبار و فوتبال گیر کرده و دست آخر تمام توجه اش پهن کردن سفره است و خودت مجبور شوی در کنجی خرمگس را گیر بی اندازی و اسپری حشره کش را رویش خالی کنی و خرمگس دیوانه شود و خودش را در مقابل چشمان بهت زده تو و همسرت به در و دیوار بکوبد شما هم از ترس اینکه مبادا داخل چاییتان یا تابه نمیرویتان بیوفتد در تابه را بگذارید و روی چاییتان را هم بپوشانید و صبر کنید تا خرمگس به رحمت ایزدی بپیوندد و این می شود که نیمرویتان یخ می کند و از دهن می افتد و ده دقیقه هم دیرتر از همیشه به محل کارتان می رسید خب!
مادر عزیزم....
روزت مبارک!![]()
پ.ن:
هرچند مادرم اینجا را الان نمیخواند! اما یک روز این صفحه را برایش باز می کنم تا بخواند!
آخر برج که گفتم...
همین اسباب کشی بود شاید یکی از دلیل هایش!
پ.ن:
امسال که به دلیل مشغله زیاد نشد نمایشگاه کتاب برویم و رفتنی هم نیستیم به آنجا....
انشاالله سال دیگر اگر طلبید....
......
اندکی صبر
آخر برج نزدیک است!